سفر نامه يک بچه جنگ... در ديدار خصوصي با ولايت امر مسلمين حضرت آقا... امشب جناب آقای مصطفوي زنگ زدند و گفتند: از اين ضيافت نور چيزي بخاطر داري، آخه بنده کنار سردبير امتداد نشسته بودم... و حالي داشت بس عجيب وقتي حضرت آقا فرمودند: نامه امتداد رو خوندم بد جور متجول شد. حال عجيبي داشت من کنارش بودم. من هم حال غريبي داشتم... آخه خيلي مهم بود مهمان ولايت بودن روبروي حضرت اقا... واي خدايا... عجب سعادتي بود... مثل شهادت قشنگ قشنگ... من هيچ وقت روزگارم را اينهمه قشنگ نديده بودم... حميد آقا داودابادي از بچههاي جنگ جانباز شيميائي و نويسنده اهل ادب و مقاومت هم بود گفت عجب توفيق بزرگي... حميد آقا رو ميشناختم و کلي هم با هم حرف زده بوديم اما توفيق ديدار رو در رو نداشتم... اينجا عجب جايي بود... بهشت بهشت... مسئول موسسه نور آفاق هم بود... مثل روزهاي قشنگ جنگ. خيلي قشنگ و زيبا... اما حال غريبي هم داشتيم! من براي اولين بار با سردار بزرگ ارجمندمان حاج حسين يکتا روبرو ميشدم. حالي بهم دست داد. مهر بود انس عطوفت... عشق بود عشق... گفتم حاج آقا مياي شمال گفتم برنامه باشه جايي باشه همه باشند شما منت بگذاريد... خنديد و گفت ميام... بردارمون حاج آقا روحاني بزرگوار حسن ابراهيمزاده هم بود... وقت خدا خادحافظي کلي پيش پاش خجالت کشيدم. حاج آقا ميدونند چرا... گفت: شرمنده... بد جوري ضد حال خوردم... گفت: بيخال همه اينطورياند... بچههاي جنگ... حاج آقا رو قبلا زيارت کرده بودم... در حضور مقام عظماي ولايت بايد هم اينگونه ادب را رعايت کرد... و من هميشه از بزرگ ترهام درس ميگيرم... گفتم نه حاج آقا اصلا من فقط محو جمال نوراني حضرت آقا بودم از جلسه هيچي يادم نمياد مخصوصا با آن حال خرابي که پيش امد هيچ نميدانم هيچ... او هم گفت فقط محو جمال نوراني حضرت آقا بودن... متوجه حالشون بودم... مگر ميشود غير از اين بود... از وقتي که حاجي فرمودند دوشنبه جلسه تهران باش... ديگه بهم ريختم حالم دست خودم نبود... شب رفتم فرودگاه ساعت يازده، ده دقيقه به پرواز بود.علي آقا از بچههاي حفاظت و بردار رفيق شهيدم حسن آقا گفتم داستانمون از اين قراره من با وضع جسماني و اين ترکشها اصلا نميتونم با اتوبوس برم. صبح هم بايد تهران باشم... بيت حضرت اقا... علي آقا حالي بهش دست داد ظرف پنج دقيه همچي مهيا شد... رفتم تهران آقا رضا زنگ زد گفت شب رو کجائي... الکي گفتم خونه رفقا... ساعت يک نيمه شب فرود گاه مهر ابادهاج واج نشسته بودم که خدايا شب را تا صبح کجا سر کنم... هي فکر کردم که کجا برم... گفتم برم هتل... برم توي بلوارها بخوابم اصلا مگه خوابي هم هست... نه ميرم تو بلوار کشاور اونجا سابقه هم داريم چند بار شب رو خوابيدم... خوب تهران و شهر غريب... رفتم توي بلوار سرگردان!؟ بخوابم! نخوابم...؟
تلفن زنگ زد... آقا سعيد فرزند شهيد قندهاري نماينده مجلس... گفت تو کجائي مرد مارو کشتي از انتظار... آخه روم نميشد برم نصف شبي مزاحمش بشم... حنديدم گفتم آقا سعيد جام خيلي با حاله اينجا همچي داره... سونا...فلان... جکوزي بهش ميکن... ما که نديديم... خنديد و گفت: تا ده دقيقه ديگه اينجا نباشي اسم تو ميدم پليس 110 ميگم کت بسته بيارنت... گفتم تسليم وووووو رفتم ساعت سه نيمه شب مگه حالا خوابم ميبره... حالا ديگه جا دارم اما خواب به چشام نمياد... فکر کردم! فکر کردم...! خدايا مگه ميشه... هيچ وقت حضرت آقا رو از نزديک نديده بودم... به همه اين سختيهاش ميارزيد... نميدانم چرا اصلا درد جنگ رو ديشب حس نکردم... انگار اصلا اين دردها نبوده... همچي روياء خدايا واقعا چرا امشب هچي از دردهارو من حس نميکنم... کجا رفتند... واقعا تنها شبي بود که با اينمه سرگرداني هيچي حس نميکردم... نميدانم کجاي خيال بودم که ناگهان خوابم برد بعد اذان صبح با صداي خوش اذان صبح که در فضاي اتاق ميپيچيد... نه با زنگ نا بهنجار ساعت بيدار شدم... پايتخت است ديگر... نماز و انگار آقا سعيد هم رفته بود... خديجه خانم همچي رو اماده کرده بود... گفت تخم مرغ... به زبان محلي خودمون گفتم مرغانه... خنديد و بچهها زدند زير خنده من هم خنديدم... صبحانه خوردم و راه افتاديم... گمانم آقا رضا مسج زد ساعت ده صبح ورودي فلسطين شهيد دستواره گمانم... يادم نيست... رفتم...گفت رفتي داخل بيت... بگو فلاني هستم از بچههاي امتداد برو داخل... نام تون ثبت شده. ساعت ده صبح ورودي بيت تک و تنها رفتم داخل کارت جانبازيم همرام بود... گفت بريد سمت چپ داخل اتاقک... رفتم داخل... که تلفن زنگ زد حاج افا رضا بود سردبير امتداد و گفت: کجائي گفتم به لطف حق داخل بيت حضرت آقا... گفت قرار عوض شد... دلم ريخت سست شدم. ادامه داد ساعت يازده و چهل و پنج دقيقه... خداحافظي کردم رفتم روزنامه ايران صفحه پايداري هم سري زدم تند يه چائي هم خوردم و برگشتم بيت... ورودي اول دوم و سوم... واقعا همهجا ساده بيآلايش خيلي مثل زمان جنگ خودماني... من تو ذهنم يه فضاي خاص رو تداعي ميکردم... من هم بودم... خيلي نبوديم شايد ده بيست نفر همين... هر کي حرفي زد... از خودش گفت: ما چه ميکنيم و چهها نميکنم... هر کي چيزي گفت... گفتند همه گفتند من نيز نوبتم محفوظ بود... مصطفوي فقط گريه کرد اشک ريخت ذوب شده بود آنجا... نوبت من هم شد... نشستم پيش پاي آقا دست بريدهام را دادم خدمت آقا و گفتم تبرکي شود به بهشت... اقا مهربان رئوف بهشت بود بهشت... اصلا سه روز فکر کرده بودم که چه بگم... خدايا...؟ گفتم: مولاي من اقاي من دست بريدهام در دستان مبارکش بود هنوز... گفتم اقاي من مولاي من بعد آقا کاري کردند که من دلم پاره شد و زار زار گريه کردم... گفتم مولايم: بيشتر از درد جنگ درد شهادت دارم... هي گريه کردم و گفتم: من ميخوام شهيد بشم... زار زدم و گفتم: من ميخوام شهيد بشم من ميخوام شهيد بشم... مثل بچهها که با زاري و گريه... زار زدم زار زدم زار زدم... من ميخوام شهيد بشم من ميخوام شهيد بشم من ميخوام شهيد بشم دستي بسرم کشيدند آقا و فرمودند: انشالله انشالله... تا ساعتها دستم سرخ سرخ شده بود... حالا قدر دستهاي زخميام را ميدانم و... دست بريدهام تبرک شده اند به نفسهاي بهشتي آقام... حالا قدرش را فهميدم... دستم را بيشتر از خودم دوست دارم... بيشتر از درد جنگ... آري درد شهادت دارم... انشالله انشالله
09:15 - پنج شنبه 17 تير 1389 / شماره : 125 / تعداد نمایش : 542
نظرات بازدیدکنندگان
• کاربر مهمان : من ميخوام شهيد بشم
ولي خدا من لياقت نداشتم كه مولايم سيد علي بهم بگه ان شاءالله...
كاش حداقل...
بگذريم...
من ميخوام شهيد بشم
• rasade_3tare : سلام ! اين متن فوق العاده قشنگ بود انسان متحير مي ماند ... خواهش مي كنم در نشريه شماره بعد حتما از ديدار خصوصي و اينكه آقا چه صحبت هايي داشتند را بنويسيد و از اين دست خاطرات افرادي كه در آن جمع صميمي و نوراني و معنوي حضور داشتند بذاريد در نشريه چون بسيار قشنگ و دلچسب بود.
موفق و پايدار باشيد دعايتان مي كنم ........... • کاربر مهمان : باسلام:متن فوق العاده تكان دهنده
بود.ترا به خدامراهم دعاكنيدتاازاين
سرگردانی وسردرگمی نجات پيدا
كنم. التماس دعا دارم
• کاربر مهمان : دلم برای آقامون تنگه، خیلی تنگ، خیلی تنگ، خیلی تنگ، خیلی تنگ.........
دعا کنید بیو فیقها هم توفیق زیارت پیدا کنن • کاربر مهمان : خوش به حال اونهایی که کنار اقا بودند وقتی اینگونه خاطرات را می خوانم به حال انهاغبطه می خور م و در خلوت خود می سوزم که چرا دیر امدم ونتوانستم کاری کنم....
نوشته هایتان دل ادم را منقلب میکنه . • کاربر مهمان : بابا آدم رو می کشید شما ..... • کاربر مهمان : امتدا باید متعهد بودن نویسندگانش را حفظ کند. • کاربر مهمان : و شهادت به خون و تير و تركش نيست،همين كه بداني او هست در همه چيز،شهيد شده اي گرچه خود نداني!
مستدام باد راه شهداء و خادمانشان. • fb : من خیلی دلم گرفته برام خیلی دعا کنید احساس می کنم گم شدم دلم می خواد خدا دستم رو بگیره تنها دلیل با امتداد بودن من همینه و امید به شفاعت شهدا.التماس دعا